از بهترین دوست زندگی ام که مهربانی را آموختم یاد و خاطره اش گرامی


همینطور مهربان و ساده  برایت می نویسم

زیبا نیستم

چشم هایم

سیاه نیست

موهایم بلند است تا زیر شانه هایم می اید

رنگ شب نیست

تو را به یاد شب های شاعرانه نمی اندازد

رنگ چشم هایم به مادرم نرفت

رنگ چشم های او  خاکستری بود

پوستم سفید است مثل برف

دستانم

دستانم مهربان است 

=========================

به هر آیینی میخواهی باش

به هر رنگی که میخواهی باش

قلمت بغض دارد روی صفحه سپید

فقط کمی مرا تحمل کن

خوب خواهم شد

هر چه از دوست نویسم به خیالش نرسم؛

هر چه از دوست نویسم به خیالش نرسم؛
از خواب دریغ ؛
کی به خواب اش بینم.
چند روزی از نام و نشان اش دورم؛
سالی به یقین ماهی به عذاب.
چه به گویم ؛قند مکرر ز حبیب؟ زیبنده نامش باشد.
دوری اش چند مکدّر ؛
بودنش اش هم دوری است . نفس اش عین حیات.
حافظ ار گفت "فرقت یار آخر شد"؛
به یقین می دانست که سرانجام اش چیست ؛
بی سر انجام رهی می داریم به گمانیم " عشق " است؛
ذات این کلمه چقدر سخت؛ و فهم اش دشوار همه کس نتواند؛
دوستی و محبت و گذشت ؛ همان عشق به شمسی است؛
حضرت روم؛ به زانو نشست تا مگر بشناسد.
قرن ها می گذرد ؛ما به راهش همه در شک عقین؛
عجبا چیست این نام مقدس ؛ به خیالیم واهی؛
وهم و فهم اش دشوار.

حسن اسگوئی
تورکیه زمستان 90 کتاب خانه عمومی دانشگاه ارض روم

وهم = اوهام و خیال
فرقت یار آخر شد = نیم مصرعی از حافظ
کی به خوابش بینیم = قرضی از انبان ابوسعید ابو خیر "گویند به خواب تا به خوابش بینی"

نوشته به سبک بحر طویل در صنعت شعر که شاعران بعد فضولی حکیم باب کردند. حقیر را جرات اش نبود الا به سیاه مشق که دوستان خواهند بخشید حسارت ام را.



Hassan Oskouei چندی در خدمت دوستان نبودم و تنهائی ودوری از حبیب رنجی است که به دوش می کشم .در فلسفه که خود دریائی از علوم انسانی و معرفتی هست برای عقین تعابیری دارند که مصطلح ترین شان شک الایقین و شک الا عقیم است که هر خود جداگانه مبحثی می طلبد. اما در سطر سوم به آخر مانده شک عقیم است منظور که همانا مراد شکّی است که ابتر است و دنبال کردن اش( موضوع بی مورد است و در کل فیلسوفان ما نظرداده اند که بحثی نشود در مورد موضوعیت "دوستی و عشق شمس به مولاناست) خط قرمزی است که تا اکنون لاتنحل مانده ؛خلایق را. در همان سطر بااشتباه تاپی عقین نوشته شده همانا عقیم باشد. در اگر در باور من هم وطن نمی گنجد دوستی بین این دوعارف؛ولی مستشرقین به راحتی از کنارش گذشتند چون آن ها بیش از ما به اومامنیزم حضرات واقف بودند.و به قولی ما در خم کوچه اول ماندیم .معاریف ما را زود تر از درکش کردند. که عین ثواب بود. اگر خود امانیزم چند صباحی است عمرش؛ حضرت رومی خود از پایه گذاران اش بودند



ناقه نشین؛ شمس من ؛ از ره پر خطر رسید،


ناقه نشین؛ شمس من ؛ از ره پر خطر رسید،
چلّه دگر نمی رود؛
چون که به مکتب اش رود.
مراد ما چون به مرید می رسد،رنگ نشاط به رخ رسد،
چون رخ بی غبار شمس ؛ شد به تمام حسرت ام.
ما همه در رخ مراد ؛ رنگ خدا به دیده ایم
از پس عشق حضرت اش ؛چون به خودآیی اش رسید؛
وز پس آن خود آئی اش؛ خود به خدا می رسد.
گر چه ولد به کینه شد؛
لطف خدای و انبیا ؛این همه اشتیاق ما ؛خود به نگار می رسد.
ناقه به مقصد اش رسید
تن به گلاب می دهد هم بزنیم آب را ،
برد یمانی تن اش ،از پس آن آب و گلاب ؛ بهر حقیر؛ رسم به یادگار می رسد.
بوسه زنم به بویم اش ؛ چون که ردای تن اوست ؛ قصه زیبایی اوست،
قصّه پر غصّه او ؛ وان که نگاه چشم او؛ هم من بینوای دوست.
بر تن او لباس او چون که دوای چشم من،
خرده مگیر رغیب من؛چون که خدای شمس ،مژده دهد یار را،
ای غم شمس دوای تو ؛هم که دهد ردای خود ؛هم که دهد؛ پیرهنی

سماع در خانگاه شمس در تبریز ( در بحر طویل)

قصّه یوسف شنوی، پیرهن اش دهند به دوست،
دوست اگر پدر شود یا دگری
من دگرم؛ دهید به من ؛شمس و من و یوسف من
شمس زلیخای دگر؛
مصر زلیخای دگر
پیرهن یوسف من /،شمس /؛شمس زلیخای دگر/،مژده زه کنعان برسید
قونیه و ناقه دگر/ شمس زلیخای دگر/ یوسف کنعان دگر/مژده به یعقوب رسید.
پیرهن یوسف شمس هر دو به کنعان برسید؛
هر دو دوای چشم دوست؛

شمس چو پیرهن دهد/ ردا دهد/ درد فراق من دگر/به نیمه شب نمی رسید




ای شمس نگار نازنین ؛می شکنم ازدرون خود ؛ از ره نا تمام تو
کی بر سی و بشنوم؛ نیمه شبان؛ قصّه و غصّه های تو.
برای من سخن بگو از دل آن همه غمت ؛
قصّه و غصۀ و غمت ؛
برای من روایتی است از دگران شنیده ام.
روایت ات برای من؛ داریتی است
گر دگر آئی از سفر ؛کی دهمنت اجازه اتی.
از پس آن همه سفر ؛ گهر شدی ؛نقل نبات منزلی
کی دهمت دگر زدست.
مکتب ما ؛منزل ما ؛بی تو چسان روم به درس؛
درس و حدیث مشق ما، بی تو به سر نمی شود ؛
شمس ؛تو ای نگار مست کی دهم ات ز دست خود؛آن مه درّ فشان خود.
درّ و گهر ؛شمس عزیز ؛
قره العین بهانه است ،
گر به تو افتدم نظر ، شرح دهم غم دلم سینه به سینه مو به مو.


  • ‏‎.
  • Sohila Ghanbari شعر های شما با ما ارتباط برقرا می کند ، زبان است ، پیام است ! ؛ و امٌا : وزن دارد ، زیبا است . چون یک نقاشی ... دلنشین است ، و برخی از کلماتش ، ملودیهایش ، شاید بیشتر ! . کوتاه است ، نغز است ؛ و از زندگی ... و اینجا است که شعر و نوشته های شما استاد گرامی « دلگویه » ، « دلنوشته » ، و « عشق » بیرون می آید و رسالت می یابد ؛ رسالتی برای جامعه : باز گویه زشتی ها به سوی زیبایی .....از سیاهی به سپیدی و روشنایی...درود بیکران بر شما
  • Zakiyeh Zolfagari ginə ustad şemsinden aldığı illham ila şah eser yaradıb.qelemize ureyize salıq əziz qardaşım.
  • Hassan Oskouei از محبتی که خانم سهیلا قنبری شاعره موفق و صاحب درایت و بوم و رنگ که هم شعر را می شناسد و هم ادبییات را فرموده و در حقیقت یک حاشیه ای از برداشت خود کرده نوشته،به شعر گونه حقیر غنا داده اند بابر رسی هه جانبه روحی و روانی از یک نوشته داشته اند حقیرا تحت تاثیر قرار داده و در راهم استوار خوانده؛ بی نهایت ممنون شان خواهم ماند ؛ از خداوند منان می خواهم همیشه پیش دوستان و مخصوصا خانواده خود عزیز باشند؛ عزیز هر دوعالم انشالله
  • Hassan Oskouei ذکییه دولفقاری بایان لاری شعیری کندی فکر ایله تحلیل بویوروبلار و منه نه گوزل کی بو ادب شناس و ادبییات چی یازیمی قبول بویوروبلار؛منت دارم کندینه چون منی همیشه تشویق بویورولار. جناب حفدئن کندی نه و خانواده سینه آرزوی موفقییت تانری دان ایستیرئم