"ای نسیم به خدا می سپارمت"


"ای نسیم به خدا می سپارمت"، گفتم ات به صد دیدار، چون که مهربانی ات دیدم ؛ به هزاران واژه بیداری به صد نکته آگاهی؛ بر گزیده مکرم و بلند و اعلائی؛ هم که به مصدرش می آئی هر که گفته ات این مصدر ؛به حق دانا بود. گر چه زیبا رخی به ظاهر داری ؛ به باطن ات هزاران بیش، "آبی است در جانب اعلی ثلبوت" آنکه "اثیره" اش گویند که صد البت اب گوارائی؛ دارمت مدح میگویم که تو بی نیاز از مدحی؛چون خدایمان همیشه همراهت. تو و شمس هر دو از یک خاک اید؛ چون هر دو از خاک بهشت آیید. این منم به سر گشته در صحرا؛ تو چون "بر گزیده مکرم و بلند و اعلائی" بازت گویم " ای نسیم به خدا می سپارمت" ای دوست. این تمام نقطه عمرم بود ؛ اثیره در قلم بودش و خدا نگه دارش ؛ و شمس در صحرا؛ هم که ناقه مرکوب اش. کی توانم اش دیدن؛ آن خدا داند


حسن اسگوئ

مگرم خدای خواهد

مگرم خدای خواهد که بیائی ام ببینی که چه سان به اشتیاقم ؛
به قداست سلامی و نگاه پر زه مهر ات ؛
شبی به اعتکاف ام ؛ که سماء یتان ببینم .
که دو دست به آسمان است ؛ به سمت قبله بینیم ؛
و به گردی و بگویی : که همه جهان؛ مائیم .
"هر دو جهان درون من ؛ خود به جهان دیگرم
گوهر لا مکان منم؛ کؤن و مکان برون من"
حضرت مولا همی گفته به اغیار دگر
"شمس من و خدای من"
شمس تو ای وحدت مولای وجود ؛ هم کعبه أبدال امید؛
ما را به یقین برده ای ؛ خود در شک یقین مانده ای؛
از خط و خال و زلف یار ؛خود به کنار بوده ای.
جای دگر رحل مکن ؛ خسته زه راه بوده ای.
باز آی ؛ که خود 
چون دیده عاشق در سیمای رخ معشوق مقامی.
چون قلب طپنده در دل رعنای بهاری و نگاری؛
چون گونه سرخ ، لعبت گانی؛
هم پاک منزّه زه ریا ئی؛
لطف در حق مریدان بکنی؛ چون سفره گشود اند؛هر یک به نیازی.
من هم به نیازم ؛
ای صاحب مکنت به متانت ؛ ای یار غمین ام
باز آی بمانیم ؛چشم و دلمان را به قبایت نشانیم .
چون رخ به رخسار نشانیم؛
منتظر صبح نمانیم؛
در هم بمانیم.

جسن اسگوئی

أبدال = عربی أ جمع بدل و بدیل مردم شریف و صالح و نیکو کار مردان خدا در اصطلاح متصوفه ابدال یا رجال القیب یکی از طبقات اولیا و خاصان خداست که زمین هیچگاه از آنان نیست اما در میان مردم شناخته نمی شوند هفت و یا هفتاد تن گفته اند و هر گاه یکی از آنان بمیرد دیگری به جای او بر انگیزد. ( فرهنگ عمید)

"هر دو جهان درون من ؛ خود به جهان دیگرم
گوهر لا مکان منم؛ کؤن و مکان برون من" برداشت و ترجمه از نسیمی
حقیر در قالبی دیگر به نوع دیگر از حضرت شمس نگاشته ام .

به نیاز آن نگاه ات به نیاز عطر یاس ات،

به نیاز آن نگاه ات به نیاز عطر یاس ات،
چه به گویم ای دوست که همین مکرّر است خود.
تو بیا یه مکتب ما ؛ به یقین همان چه گفتم به نمازیم ای شمس.
تو و آن نگاه عقل ات ؛ 
بَر حاشیه نوشتن ؛ لب جام نشستن؛
دل بی قرار شکستن؛ 
نه روا به شمس باشد
همه نو رسان درس ات ؛خبر از" وجود" گیرند؛ 
تو بنمای خود را ؛ 
که خود از " وجود" باشد .
به هزار نکته داند آن سیه چشم ؛
که توئی به مصداق؛ چه شب دراز باشد؛ 
سخن از که مهر گوئی.
صنما به حرف باشم سخن "وجود" گویم؛ که همه راز خلقت هستی
چه توان ؛ نگفتن راز همه را توان نباشد؛
"تو بیا کز اول شب در صبح باز باشد" 
همه عاشقان مکتب به کمال نشینند هر شب ؛
که جمال دوست بینند؛
" که شب وصال کوتاه و سخن دراز باشد "
اشارتی است ما را که به دوست گفتیم ؛ 
به شبی نیاز دارم که تو باشی و هم آن ؛عطر یاس ات ،
چسان توانم اش خفت که تو باشی و ؛ من بخوابم...؟
کنم از خدا گلایه ؛ و به حتم شرک است،
تو بیا به گلبه من؛ که به صبح باشم ؛ به همان هزار و یک شب.
قصّه ها تو گوئی اش؛ منم نگارم ؛

به سحر گه اش هزار من



حسن اسگو ئی      1 شهریور 92