از نصفه شب؛ پیش مریض قلبی در بیمارستانی به عنوان همراه ماندم،



از نصفه شب؛ پیش مریض قلبی در بیمارستانی به عنوان همراه ماندم، ازدوستانم هست ...از آن عاشقان روزگار؛چون سفارش بنام کرده بودند و حقیر را خواسته بود؛ جهت همراه شب اش . نصف شبی دقایقی صحبت ها یمان؛ رفت به خودمان و چیزی بنام زندگی ای که داریم ،خیلی نگذاشتم حرف بزند که سفارش دکتر بود.نباید خسته می شد ؛ شکر که نشد. خلاصه اینکه می دانست حمله دوم قلبی اش هست ،طفلک پیرمرد نمی خواست باشد این همه عجله برای نبودن ؛ فقط می گفت دلش می خواست برود؛و وقتی این حرف را به آرامی می گفت از گوشه چشم اش داشت قطرات اشگ می امد که به قولی درزش گرفتم موضوع را ؛ خود می دانست که نباید حرف بزند ولی زد و گفت و گله از خانواده و بچه ها...؛ دلم خیلی سوخت چون پدری داشت حرف می زد و از عمری که داشته ؛ناراضی مثل هزاران بلکه دهها هزار دیگر ؛ولی اینکه نمی خواست "باشد" خیلی برایم غریب بود .چگونه یک برای پدر این قدر باید سخت گرفته باشند زندگی اش را و بودن اش را ... و حقیقت اش نه جای بحث بود و نه حرف و شرط است در این مواقع باید مریض در کمال راحتی روحی و روانی باشد؛ صلاح نبود؛ و من مجال حرف و گفتگو و موضوع را عوض کردم و مجبور ش به سکوت؛ چون درون اش در این چند روزه همین واژه "نبودن" بود...اگر مریض قلبی در اینگونه موارد نخواهد زنده بماند به نظرم معالجات دکتر ها را زیاد نمی تواند ثمری داشته باشد ؛ ظاهر هم مرا خواسته بود که درد دل کند پیرمرد ؛که مانع اش شدم و گفتم بعدا مفصلا باهم می نشینیم مثل همیشه چای و قهوه و اصلا هر چی که تو بخواهی برایت آماده می کنم ...بعد به خواب آرامی رفت دم دم های سحر ؛ چشم باز کرد مرا بیدار و در یک دستم کتابی را دید و دست دیگرم را روی دست های سرد و کم خونش گذاشتم و ظاهرا گرمای دستهایم را حس کرد ؛ظاهرا اصلا تخوابیده بوده و فقط ساکت شده بود تا من دلگیرش نباشم که چندین دفعه سفارش دکتر را کرده بودم؛می گفت که لحظه ها ای خوابم برد و در خواب دبیرستانی را می دیدم که به هم سن و سال هایم دبیری می کنم ،دارم برای بچه ها افعال را صرف می کنم "ماضی حال مستقبل" و تعجب از سّن خود می کردم که چرا من هم مثل آن ها کم سّن و جوان ام و معلم شان هستم .و عجیب اینکه تو هم با من بودی و دست ات در دستان من ؛ ودائم از خود می پرسیدم معنی ندارد معلمی دست در دست شاگرد تدریس کند وقتی هم چشم باز کردم دیدم دست ات توی دستم است و خوشحال ام که تو پیشم هستی. تمام مریض ها خوابیده بودند و فقط من و بودیم و ساکت.باز در چشمهایش اشگی بود همه اش؛ نشان غم و کدر داشت ؛ این همه عجله در هجرت اش را نفهمیدم ؛ خدای من مگر می شود انسانی چنین به سوی ات بشتابد چون هر چه شنیده بودم همه روایت بود و داستان ؛ " مرد شرقی غمگین" زنده یاد فریدون فرخ زاد را آرام در گوشش زمزمه می کردم
ای شرقی غمگین بازم خورشید در اومد
کبوتر آفتاب روی بوم تو پر زد
بازار چشم تو پر از بوی بهاره
بوی گل گندم تو رو به یاد میاره

ای شرقی غمگین تو مثل کوه نوری
نذار خورشیدمون بمیره
تو مثل روز پاکی مثه دریا مغروری
نذار خاموشی جون بگیره

ای شرقی غمگین وقتی آفتاب تو رو دید
تو شهر بارونی بوی عطر تو پیچید
شب راهشو گم کرد تو گیسوی تو گم شد
...
اما این حس چگونه در میلانی پیر رخنه کرده بود؛ " نا امیدی و پریشانی " دستم را ارام می خواستم از دست اش بیرون کنم و احساسم بود که گرفته و دیگر تلاشی نکردم و سردی دست هایش مانعی نبود آنچه بود فقط رهایم نمی کرد . می گفت گاهی خواب بچه گی ام را می دیدم پیش پدر و مادرم سر سفره ام و گاه همان دبیرستانی که بودم و به دانشسرائی عالی رفتم. و بعد از تولد اولین فرزندش می گفت که همان زمانی بود که دست قرضی از بابای مدرسه گرفته و سر برج که حقو اش را گرفته پس اش داده،همه اش در گذشته مانده بود.وقتی دکتر کشیک سر صبحی امد احوال ظاهری مریض را از من پرسید.
آقای دکتر خیلی از گذشته حرف می زند همه اش از گذشته های دور و خاکستری.
دکتر جوان شانه هایش را بالا برد :از مشخصه های این نوع عارضه قلبی هاست ،مغزش نمی خواهد به حال برگردد موقتی است ؛ درست می شود.
اقا میلانی از انسان های نیک روزگاری است که داشتیم.ماندن و بودن اش برای من یکی نعمتی است ؛ولی برای خانواده اش می توان گفت:
که تمام شده ...
دلم برای جوانی ام تنگ شده و نفس های پدرم در این صبح جمعه ای در اطاقم حس می کنم. که وضوع گرفته برای نماز صبح قضا رفته اش .
دارد به اخبار رادیو گوش می کند و می گوید :
حال روز غریبی خواهیم داشت . و من معنای حرف هایش را نمی فهمم .و پیش خود فکر می کنم کم و کسری نداریم ؛ جوی آب باریکه ای داریم می رسد و لی پدر در سر همان سجاده با صدای ارامی شهادتین می گوید؛ و از خدا برای خود و همه هجرت و رفتن از دنیای به قولش فانی ؛ بدون دکتر و دوا را آرزو می کند ؛ وقتی سجاده اش را جمع می کند به آرامی :
"الله هیچ پناه بنده سین دکتر لئر قاپی سینا سالماسین یا رب ال ارحم الله العالمین"
  • ‏‎
  • Khalil Khorsandfar ان شاء الله . خوش به حالت ، رفیقی هستی که ؛ رفیق اش از او همرهی می خواهد .ایجور رفیق از برادر بالاتر است .متشکرم دراین روز مبارک .غم وشادی را یکجا به من هدیه دادی .سپاسگزارم
  • Sohila Ghanbari وقت به خیر استاد! دوست را باید روزهای سخت شناخت. خوشا به حال آقای میلانی دوستی مثل شما دارد. امیدوارم هر چه زودتر آقای میلانی به آغوش خانواده برگردد با سلامتی کامل .به آقای میلانی بگویید"زندگی در جایی در عمق قلب می تپد.شانه های که خسته است و غربتی که درد دارد قلم استاد اسکوئی درد دارد..حرف هایش درد دارد....رنگ و بوی عجیب و رنگهای این پست همه درد دارد...درد ها همه آشناست...قدر تان را میدانیم !سپاس
  • Davood Zolali http://www.youtube.com/watch?v=ou_hI7Cksvc
    شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد فریبنده زاد و فریبا بمیرد شب مرگ تنها نشیند به موجی ...ادامه ...

  • Babak Sayah استاد جسارتا این همه دوست به شما استاد خطاب میکنند.بی جهت نیست
  • Hassan Oskouei دوست ارجمندم جناب Khalil Khorsandfar تن ات نیاز ناز طبیبان مباد؛به سلامتی ان همیشه آرزومندیم؛بانوی مهربائی ها Sohila Ghanbariکاش می دیدید وقتی سلام و دعایتان به گوش حبیبم گفتم چنان خونی به رخ زرد مغموم اش آمد و لبخندی از حیا و پاکی به نشانه صمیمیت ات ...دیدن بیش‌تر
  • Sima Seyyedi جناب اسکوئی باز هم از نوشته ای دیگر لذت بردیم . لذت که چه عرض کنم اشک در چشمانم جمع شد از نوشته تان ولی لذت بردم . خدا سایه شما را بر سر ما حفظ کند و دوستتان آقای میلانی را شفای عاجل عنایت کند .
  • Hassan Oskouei منیم گوزل قیزیم ؛ الله سئنی ساخلاسین Sima Seyyedi انشالله همیشه سالیم و بخت وئر اولاسان ؛ امید حق له ؛برایتان آرزوی بخت بلند دارم و سلامتی عائله تان را آرزو می کنم

سعدی یازیر


سعدی یازیر
"اسکندر دئن سوروشدولار بو قئدئریئر تورپاغی سئن نئجه آلدین بیر حالدا کی بوندان قاباق یئر اوزونده فرمان سوره ن حاکیم لرین سئندئن آرتیق قدرت لری اولا-اولا بئله بویوک فتحه بیری اولا بیلمه میشدیلئر. سئویله دی:
من هر تورپاغا قدم قویدوم رعیّت ین اینجیتمه دیم حورمت لی یه حرمت سیز لیک ائله مه دیم.
هامیسی هئچ دی گئدئر ألدئن صاباح
گنج و تاج و تخت و بخت و شوکت ین
ایسته ییر سئن ائل وئره حورمت سئنه
ساخلا سینه ده بویوک لئر حورمت ین"
ترجمه حالی بود از گلستان آن که دهه ها قبل به امر پدر خواندام پیش استادی در شهر مرند که خط خوب می نوشت و کلی مغازه های آن زمان به خط او مزّین بود؛مرحوم خوش فکر بودند و به نظرشان بود که عربی بیاموزیم و کم و بیش هم آموختیم اگر هم نان اش نخوردیم باز نعمتی بود ؛  بعد ها را در نوشتن . جمله باید گوتاه باشد ؛ گر چه درد جامعه و خود بیشتر.گاهی فکر می کنم که اگر صاحبان قدرت خوانده بودند لااقل کن می فهمیدند درد را ؛ خواندند ولی در عمل چنان مسند شیرین شد که در ماندند.در گلستان بابی است برای حاکمان قدرت و هم از هر چه قشر جامعه ؛حیف که به کار نبستند امان از پول نفت که این چنین از مردم بریدند و الا اگر کار مملکت به مالیات بود مثل فرانسه که تنها از فروش بنزین در جایگاه؛ به اندازه کشور تولید کننده اش سود می برند؛ سالی 45 & میلیارد ؛ و هند درست یا غلط به آمار 90 & میلیاردی از تلفون های سیّار مهواره ای .شرکت "سل " از سر دانش و تکنیک بیش از ممالک نفتی در آمد دارد؛حلال اش باشد و نوش جانشان؛تا ما باشیم به دنبال علم نرویم اگر هم رفتیم علم وارداتی و باز  خریدنی بود.در خریدن حسی هست که نظیر ندارد؛گاهی دکتر ها به مریض های روحی شان خرید در مارکت های بزرگ را تجویز می کنند و در سطح بالا دیگر اگر پورسانت هم باشد که چه بهتر می گویند تا 7% ای ممکن است باشد؛روزی در کشور همسایه از راننده خواستیم که مسافران را برای خرید به مغازه ای در همین نزدیکی هاست ببرد؛ ساعتی گشت با آن نرخ گازوئیل تا فروشگاهی پیدا کرد ؛ چون در حقیر بعد 40 سال اهل و عیال داری نیازی به خرید نبود در همان نزدیکی صندوق روی مبلی نشسته بودم و عنوان لیدری هم داشتم برای مسافران اتوبوس؛قهوه ای آوردند همراه کیک و بعد بسته سیگار از نوع مرغوب غربی اش؛ من به ادب تعبیرکردم و بعد یک ساعتی که اهالی خریدشان را کردند و همه رفتند به اتوبوس دیدم خانم مدیره پاکتی را به من دادند و با  تعجب دو صد دلاری دیدم و علت را ؛گفتند همان پورسانت شماست که آوردید توریست ها را خرید کنند؛فکر کردم نگیرم بد تر است که خود می خورند و گرفتم بعدبین اهالی توریست جماعت و شوفر تقسیم شد؛مرحوم تیمسار باتمانقلینج مامور خرید اسلحه و مهمات های شاهی بود و در همان اول انقلاب هم دست گیر بود بعد ها خبری نشد ؛چون تمام اسرار را داشت و مهم بود گفتن همه روایت ها؛ ظاهرا توانسته بود عده ای را بخرد و خود را خلاص کند چون در خرید مهارت داشت.از آل احمد نقل است چندین کتاب ؛ من بعد ها دوباره خوانی کردم ؛در حق بعضی از موضوعات قضاوت صحیح نداشت و ان وقت ها فکر می کردیم دارد و بعد دیدیم که ندارد.اینکه خانه های سازمانی ارتش دور از جمع شهری است ؛چون در شهر خیلی ها باید بشنود از مردم که نمی شنیدند؛ و این که فروشگاه های مخصوص خود را دارند این ارتشی جماعت .که مردم نداند چه می خورند این قوم جاوید شاه گویان.بعد ها در همه اقشار کاری ؛ فروشگاه های تعاونی مثل قارچ از زمین روید و هر اداره مخصوص خود فروشگاهی داشت ؛آل احمد از چپ جوانان توده بود به راست کشید آنقدر که جماعتی  هم خوش شان آمده بود از غرب زدگی اش ؛بعد ها دوباره خواندم زیادی تند رفته بود؛ حال اگر بود چه می گفت .عارفی گفته بود که انسان ها در دروانی از سن شان "توده" بوده اند غرض شان حزب توده بود.بله راست گفته بود؛اصولا ریشه روشتفگری در سوسیالیست بودن در برهه ای از جوانی اش انسان ها هست؛ بعدا هم اگر به راست بزند راهنما را باز گوشه چشمی به چپ دارد؛ولی مرحوم آل احمد چه گویم که نه رنجند بعضی ها؛نون القلم هم دارد و سه تار را هم و مدیر مدرسه .می توان گفت در تمام احزاب بود.ولی باز گوشه چشمی به حقیقت داشت ؛من در کیا نوری ندیدم و در خیلی های دیگر سران توده ؛کسی که ایده لوژی دارد اصولا عشق را نمی فهمد. می گویند عاشق مردم هستیم ؛به سختی می شود باور کرد؛به مردم و خلق عاشق نمی شوند باید مردم و خلق را فهمید .فهمیدن هم با عشق در معارض هست.عشق معنای خود را دارد و ایده لوژی هم معنای خاص خود.کسروی زمانی وکیل تسخیری عده ای از 53 نفر بود و مخصوصا انور خامه ای در دادگاه گفت بالهجه تورکی آقای قاضی: "این ها کومونیست نیستند و دارند ادای آن ها را می آورند" و انور خامه ای به سخره گرفته بود کلام کسروی را بعد انقلاب دید که همه اش ادا هست خود در خاطرات اش نوشته هنوز فکر نمی کرد ادا ست چون هنوز حزب نپاشیده بود . بعد ها می بایست از کسروی اعاده حیثیت کلامی می کرد که عمر کفاف نداد.افکار عمومی گاهی چنان اشتباه می کند که تصحیح اش سال ها طول می کشد؛سال ها سال از قدرت و ثروت اقای هاشمی گفتند و اخر اینکه خیلی هم بی مبالغه نبود؛اکبر گنجی زمانی چندین کتاب نوشت "عالی جنابان سرخ پوش" و جامعه روشنفگری چنان در هم شد که فکر کردند علی اباد هم شهری است ؛بعد خود گنجی خیلی سخت توانست جوابگوی نوشته خود باشد،تنها کسی که توانسته بود کمی از هاشمی بفهمد زیبا کلام بود که جامعه شناس و متفگر است؛اقای اعلمی هم نوشت از هاشمی و بعد در پی نسیمی شد که بعضی از بچه های  آذر بایجان  می خواستند 15-19 قانون اساسی و اجرایش ؛که همه زیاد واقعیت نداشت چون دو دوره وکیل مجلس بود و گوشه چشمی هم به ریاست جمهوری ؛نشد و تقدیر نبود که بشود. فوت شهریار و بعض اشعارش جوان های را به سوی ادبیات زبان تورکی کشید و بعد به صورت رادیکال در قلعه بابک ؛ ان هم سالی یک بار ولی ؛ حال در تیم تراختور؛کاش دل سوزان جامعه از این همه پتانسیل به خوبی استفاده کنند در سازندگی و آگاهی بخشیدن در قشری که چندان آسان به دست نیامده آستین بالا بزنند.زبان تورکی را به کمک اندک دولت و جوانان فهیم و یادگیر از دست بعضی ها که باز به بی راهه می کشانند این همه زحمت را بگیرندو با نظارت خود دولت در آموزشکده های تدریس شود و دیگر نیازی به صرف هزینه بالا نباشد؛آموختن تورکی در شهر تبریز بهترین مکان است و جوان پیش پدر و مادر با اطمینان می خواندو یاد می گیرد و نیازی به قاچاقچی گری نیست کاسه داغ تر از آش دانشگاه های ادبیات تورک باکو و آنکارا نباشند که غلط صرف و نحو آن ها را می گیرند و لغت هم می سازند که هزار سال قبل محود کاشغری ساخته و در کتاب" لغات الترک" به خوبی نشان داده و دکتر حسین زاده صدیق زحمت دوباره نگاری اش را هم انجام داده ؛می ماند گوشه عنایت حاکمیت که تنها نظارت کنند و نه دخالت در امور.حرف باز به درازا کشید؛کاش دولت مجوز آموزشگاه های زبان تورکی را بدهد و هزاران دانش پژوه بتوانند در همین استان های تورک زبان به آموزش مشغول شوند

سرکار سزهنگ یاوری ؛سرمربی مس کرمان


سرکار سزهنگ یاوری ؛سرمربی مس کرمان آمد و یازده نفره رفتند دفاع در زمین خودشان ؛ به آسمان کوفتند؛خوابیدند بلند شدند و گوشه چشمی به ضد حمله داشتند؛ من در عمر تماشاگری ام در فوتبال جناب یاوری را هر گز طور دیگر ندیده ام ؛چه گویم که پسند خیلی ها در فداسیون هستند؛ چون علاقه و احترام همه را به بزرگان می شناسد؛ دیگر زیادی شورش را در آورده و از آغاز لیک با تنها یک امتیازی هایش به چهار امتیاز دست یافته ؛ و عجیب اینکه گوئی همه بدهکار اش اند و او طلب کار . آمدند تبریز هم بازی را خراب کردند و هم روحیه ما را؛ تراختور تیمی نبود که از پس شاگردان یاوری نتواند بیایند، اما با ضد فوتبال چه می توان کرد؛ جزء اینکه به یک امتیاز اش هم راضی شوی .خطیبی شجاعت مشخص خود را دارد؛ رفت جنگید و تک امتیاز اش را گرفت ؛ آن قدر سماجت که برد خوب اش را مساوی کرد ؛می توانست حد اقل نصف یاوری ضد فوتبال کند که نکرد  ولی فرق است بیرن تک امتیاز خطیبی با سرهنگ یاوری. بودجه حرام کردن هم حدی دارد و هم احترام ایشان. در تبریز  45 دقیقه بدون اینکه به تماشا گر از قبل اطلاع دهند و  بگویند زود تر بازی را شروع کردند و نتیجه اینکه تماشاگر پشت نرده ها ماند و صندلی ها خالی ؛فولادگسترش چهار بازی خانگی را بدون وقفه  در خانه داشته و هم از اعجایب مدیریت فدراسیون هم هست ،دوسال در اول لیک تیم های آذربایجانی با دو تیم تهرانی در جدول به هم می خورند و بازی سومشان هم دربی باهم .یکی پشت ژیانش نوشته بود "حالا که هر کی هرکی من هم پراید ام به تو چه " در حاقظیه شیراز استقلال با تیم شهر شیراز مسابقه می دهند و نصف بیشتر تما شاگر مشوق استقلال اندو سکو ها همه پر از شیرازی اما مشوق تیم تهرانی ؛ علت را نمی خواهند بفهمند چرا این همه شیرازی یرای چه  استقلال تهران را هورا می کشند، اگر باشند جامعه شناسانی می فهمند ولی گو جامعه شناس و اصلا کی حالش را دارد.در صبای قم جناب فریاد شیران گوئی جهازیه اقای مایلی کهن  سرمربی است هر سال به تیمی که می رود در فکر رفیق شفیق اش هم هست و هم برای مربی گری گلرها لازم می داند ،بهترین هنر ش کشیدند تیم اش به لیک پایین دستی است ؛ پارسال چنان گریه کردند از نحوه  تشویق تراختوری ها گوئی پیشه وری مرحوم دوباره آمده اند و این تها کسی است که فهمیده " پانی یافته که کسی ندیده "؛ گریه در مقابل خبر نگار و شاکی از تماشاگر ؛ و هم علی دائی ؛ آنکارا و با کو گرانش آمده بود ؛ :های مردم سر ایران رفت و از آتا تورک به ما چه " در شهرداری تبریز که بود خوب شناختم  مایلی کهن را هم فریاد شیران را  به هم دیگر نان قرض می دهند چندین سال است ؛مربیان بومی همه قهوه خانه نشین ؛چون چند صباحی باتیم بودم نه به عنوان لیدر... نه برای اینکه واقعا دوست داشتم تیم شهرداری تبریز را؛ پاسدار آقای  وزیر آبادی  انسان خوبی بود ولی نمی شناخت مایلی کهن را آورد و تیم به لیک پایی سقوط کرد . قبلا دکتر ذولفقار نسب بود؛تنها امتازش این بود که تیم همیشه دفاعی بازی می کرد و کاشف آمد که در تیم ملی چون در دفاع بازی می کرد و همیشه در آرنچ تیم  دفاعی می چیند بازیکن هار ا،در همان زمانی بود که دو برادر خطیبی در شهرداری تبریز توب می زدندو آن که خطیبی جوان بود آنقدر عصبی و تند مزاج که حد نداشت و روزی در وسط نیمه به رخت کن آمد و به همه فحش ناموس داد و برادرش حسین واسطه شد که بدون حق و حقوق باشگاه ول اش کنند برود و هم دکتر خود نیز بود و این فحش ها به ایشان هم می رسید و دریغ از یک کلام؛از قضا در نیمه های فصل تیم را ترک کردند جناب ذولفقار نسب؛ و به یک تیم تهرانی آمدند و عجیب اینکه تنها کسی را که در نیم فصل دعوت کرد همان فحّاش معروف دونیمه بود؛ ولی حالا ماشالله خطیبی کوچک زیادی معقول تر شده و هم زیادی تجربه دارد و خوب هم اداره می کنند تیم را ؛ با جوانان نسبتا بومی .و برادرش اقا حسین خطیبی  هم کمک اش است .حضرت دائی دارد ادای بزرگان قبل خود را می آورد و نمی داند که پرسپولیسی جماعت؛ علی پروین ها را خانه نشین کرده اند روز گاری و هم عابدینی ها وخیلی ها؛لیدر جماعت با سپه چک ها  دیگران خود جوش اند؛علی دائی می فهمد ولی می خواهد باج نداده از سگو ها تنها تشویق بشنوند ؛ نمی تواند باید دم جراید ورزشی را دید و هم لیدر های 120 کیلوئی را؛ کاری که در استقلال مرسوم است و سر مربی خود" علی" ها را دارد که روزی فیلم اش را در برنامه  نود عادل خان  نشان داد.تیم تراختور پارسال مربی پرتغالی اش اسوء  غیرت بود و تاب اش برای وطنی ها گران آمد در دوهفته مانده اخراج شد و آن هم بدون دلیل،آقای آمده البته آوردند می گویند فهیم است و دانش دارد و یادشان رفته جوجه را در اخر پائیز می شمارند؛کاش امسال امتیاز   در وسط های لیک جا خوش نکند که  تیم آبروی اذر بایجان شده ؛ که دور محورش جمع اند.اهالی فوتبال دوست زیاد اند به سختی کار ها در خفا شود؛ چون زود حقیقت آشکار می شود.برای ترختور نگرانی امسال زیاد است خدا بدادمان برسد. از اصفهان 6 امتیاز می اورند ولی یاوری با یازده نفر دولایه دفاع می کنند در زمین خود؛ از آن کهنه مغز های غدار روز گار است. تا حالا یک کلام از فوتبال نوین نخوانده چون هر کس که نخوانند همدانی اند یعنی همه چیز نمی داند . همه دانی نیست ؛ اگر نبود تماشاگر درش را می بستند معنا ندارد هر هفته نیرو در آماده باش شود.در ایتالیا ؛ مافیا می چرخاند و در اسپانیا سیاسیون و در انگلیس درایت است در آلمان تعصب ژرمنی ؛می ماند شرق آسیا ؛اندکی و بیش از کمی در تلاش اند؛ در کره و ژاپون به یمن صنعت خوبشان پولشان درا در همه جای دنیا خرج می کنند فوتبال برایشان ویترین کالاست